. بازم دير شده بود و من دلم رو از دست داده بودم
تو خيابون بي هدف راه مي رفتم . بدون اينكه بدونم چرا و كجا
، مي خوام برم ؟! كنارم يه دست فروش داد مي زد : " گل
"...گل دارم ، گل براي اونايي كه دوسشون داريد
من راه خودم رو مي رفتم . با خودم گفتم اين بنده خدا هم حتماً دلش
يه جا گيره ، خواستم بهش بگم : عمر اونايي كه دوسشون داري
. اندازه ي همون گُله ، ولي نگفتم
بازم دير شده بود ، دفعه ي قبل با خودم عهد بستم ديگه كسي رو
.به دلم راه ندم ، ديگه فرقي نمي كرد بازم دلم رو از دست داده بودم
، گل فروش گفت : يه گل بدم آقا ؟ . خيره منو نگاه مي كرد ، منم بدون
اينكه هيچ حرفي بزنم . خيره تو چشماش نگاه مي كردم . احساس
مي كردم يه جورايي مثل منه
يعني اون هم مثل من نمي تونست به كسي كه دوسش داره ، بگه نه ؟
. دوباره گفت : گل نمي خوايد ؟
،چرا هميشه آخرش اينجوري ميشه ؟ يادِ اولين باري كه ديدمش افتادم
. خيلي آروم و ساكت ، فقط لبخند مي زد
آره ، بازم دير شده بود ، قبل ازاينكه بخوام بهش بگم ، نه ، ديگه نمي تونم
باهات بمونم احساس كردم ، دوسش دارم
به گل فروش گفتم : راستي آقا چرا عمرچيزايي كه دوسشون داري ، مثل
... عمر گل مي مونه ؟ گفت : چي ؟ آقا گل نمي خواي مزاحم نشو
. به راهم ادامه دادم
راستي مي دونه دوسش دارم ؟
راستي اگه همه ي گل فروشا مي دونند عمر گل اينقدر كمه ، چرا بازم
گل مي فروشند ؟
خسته بودم ، به گذشته فكر مي كردم . مي خواستم بهش بگم من دوستت
... دارم ، ولي
با خودم فكر مي كردم : ولي چي ؟
... من بايد بهش مي گفتم ، ديگه نمي تونم اون بايد راه خودش رو بره
،نفهميدم كي رسيدم خونه ، رفتم تو اتاقم يه گوشه كز كردم . پيرهنم داشت
. خيس مي شد . داشتم گريه مي كردم
مامانم گفت باز چه ته محمد ؟ يواشكي اشكامُ پاك كردم و گفتم : هيچي سرم
درد مي كنه . گفت نه ، يه چيزيت هست
باخودم گفتم ، آدم هاي اطراف چه قدر يك نفر رو درك مي كنند ؟ راستي
مامانم مي دونست چراعمر گل اينقدر كمه ؟ چرا آدم ها به هم گل مي دند ؟
دوباره از خونه زدم بيرون
به دختري كه يك ماه پيش ديده بودم فكر مي كردم ، اون لبخند و
. نگاه معصومانش جلوي چشمام بود
هميشه اگه تو اين حال بودم مي گفت : چه ته محمد ؟
... چرا با من حرف نمي زني ؟ ... من بايد بهش مي گفتم : ديگه بايد بري
. بازم دلمو از دست داده بودم
تو پياده رو قدم مي زدم ، دو تا پرنده رو درخت واسه هم آواز مي خوندند
، حتماً به هم مي گفتند : تا آخرخط با هم ميرند ، تا هر جا كه باشه
راستي چرا پرنده ها. به هم گل نمي دند ؟
. اين سوال ها هميشه منو ديونه مي كرد
من بايد بهش مي گفتم : ديگه بايد بري . تا همين جاشم دير شده ، ديگه نمي تونم
... بيشتر از اين عاشقت بشم ، برو
. بازم دير شده بود و من عاشقش شده بودم
، يه روز بهم گفت : اگه يه روز نباشي مي ميرم ، زد زير گريه . نمي دونم
. چرا بهش نگفتم ، شايد يه روز نباشم ، اون روز بهش يه گل دادم
... من بايد مثل دفعه هاي قبل بهش مي گفتم : دوستت دارم ، ولي
.ولي بايد برم
.راستي ديروز ديدمش ، بهش همه چيز رو گفتم
... گفتم : اين فقط پرنده هاند كه تا آخر خط با هم مي مونند
... گفتم : ما ها مثل گل مي مونيم ، دير يا زود هم بايد بريم
... گفتم : راستي از گل فروش سر محلمون يه گل بخر
زد زير گريه گفت : كجا ميري ؟
،گفتم : خودمم نمي دونم
.. ولي بايد برم
... اونم گذاشتو رفت قبل ار اينكه بهش بگم دوسش دارم
محمد دلاور
تابستان83
(... ديگه دير شده بود قبل از اينكه ، بهش بگم دوسش داشتم ، رفت )