سايت شعرو ادبيات ، اشعارمحمد دلاور

My Photo
Name: mdelavar-poems

Monday, August 09, 2004

كنايه



آري ، به سخن كنايه اي گفتي و رفتي
... ديروز كه آخرين بار ديدمت
آرام خنده اي كردي و رفتي
***
... ديشب كه صداي ماه پيچيد
، در كوچه ي تنهايي هر شب
... در خلوت پنهاني ترديد
از ماه گلايه اي كردي رفتي
***
... من ماندم وغم ، دوباره تنهايي
... تو رفتي جاي پايت مانده
، بر روي نگاه شمعداني
***
من ماندم و يك سوال بي پاسخ ، اما
... آخر ز چه رو وقت رفتن
، با عشق
... مرا غريبه اي خواندي و رفتي ؟
محمد دلاور
بهار 83


مردم همه يك به يك ميمرند




شبها چه غريبه ، سخت دلگيرند
غم ها چه عجيب ، پر كينه
دل ها همه يك به يك مي گيرند
... مردي چه غريبه ، در خياباني مرد
مردم همه يك به يك ميمرند
... يك قطره ي اشك
!چه شد كه ديروز نريخت ؟
، يك سايه نماند
روي اين ديوارم
... ديشب از جاده مي پرسيدم
آخرش را
كه كجا خواهد بود ؟
تا آخر اين جاده هم راهي نيست ...
مردم همه يك به يك ميمرند
***
، گفتم : چه شده است
شب است و مهتابي نيست ؟
... گفتند كه مردم همگي در خوابند
، آري
مردم همگي در خوابند
... كودكي گوشه ي شب مي ميرد
مردم همه يك به يك ميمرند
***
از عشق چه شد كه حرفي نماند ؟
... ديروزيك گل سرخ روبرويم ميمرد
يك روز جوانيم خواهد مرد
... من اگر مردم
! روي قبرم ننويسيد جواني ناكام
مردم همه يك به يك ميمرند
***
، گفتم تو براي من بمان
: اشك مي ريختم كه گفتم
تو مرو
گفتي كه هر آنكه
، مانَد
... مُردَست
مردم همه يك به يك ميمرند
***
... باز از پشت همين پنجره مي ديدم
، رنگ خاكستري دنيا را
... پشت همين پنجره بود كه
، ديدم رفتي
... : پنجره را باز كردم و داد زدم
مردم همه يك به يك ميمرند

محمد دلاور
خرداد 1382
مشهد
(... تقديم به همه ي آناني كه رفتند و نمردند )

من مي نويسم



.... به نام او كه نوشتن را به بشر آموخت
سالهاست بدون آنكه بدانم
،چرا و چگونه
... مي نويسم

. در فروردين ماه 1364 در خانواده اي مذ هبي در مشهد بدنيا آمدم
تحصيلات ابتدايي رادر دبستان سجاد، راهنمايي را در مدارس شهيد
مفتح و معارف سجاديه و دبيرستان و پيش دانشگاهي را در موسسه ي
معارف سجاديه مشهد گذرانده و اكنون نيزدانشجوي رشته مهندسي عمران مشهد مي باشم و
. مشغول ادامه تحصيل
پدرم مهندس عمران است و علاقه ي بيش از حد ايشان به ادبيات ، با عث شد من نيز اين راه
را ادامه بدهم و در اين راه نيز اساتيد گرانقدري چون استاد حميد قلعه اي نيز مرا بسيار
. ياري كردند كه از همه ي ايشان صميمانه سپاسگذاري مي كنم
... مهم نيست آدم براي چه مي نويسد ، چگونه مي نويسد، و حتي براي كه
، مهم نوشتن است . درون انسان به منزله ي دنياي عظيمي است ، هرگاه قلم به دست
مي گيريد ، ديگر خود را آماده ي پشت سر گذاشتن دنياي ماده مي كنيد ، دنيايي كه جز
دروغ ، ريا و نفرت هيچ هديه اي براي براي اين انسان فاني ندارد ،نقاب ها را كنار
. مي گذاريم و با حقيقت وجود خود پاي به اين عرصه مي گذاريم
سرشار شدن از احساس لذتي است كه در اين هنگام به شما دست مي دهد مهم نيست
بگويند : ديوانه ام يا در دنياي ديگري سير مي كنم ، مهم اينست
كه ديگر اينجا ، در اين دنياي درون ، من خودم هستم ، من ،خودم و خودم
... بدور از هر كينه ، ريا ويا نقاب
... آري آنوقت ديوانه ام ، ديوانه اي كه از هر عاقلي بهتر مي فهمد
دورويي بهتر است يا يكرنگي ...؟
عشق يا نفرت ... ؟
، گاهي وقتها دلم مي گيرد ، يا براي كسي تنگ مي شود ... من فقط مي نويسم
... حتي ميان گريه باز هم مي نويسم
،راستي
.هر وقت غروب را ديدي ، دلت گرفت
،هروقت احساس كردي ، داري ازدرون منفجر مي شوي
،هر وقت احساس كردي ، دلت در حسرت چيزي است ، كه نمي يابي هر وقت احساس كردي
دستانت با قطرات اشك تر مي شوند
. دروازه ي دنياي درون باز شده است
. بنويس


محمد دلاور
تابستان 83

Sunday, August 08, 2004

ساده بايد مرد




گركه، رفتن شكوه اي با شد
،بر سكوت سرد اين بيداد
گركه، ماندن هم سكوتي مبهم
، در ميان اين همه فرياد
ساده بايد گفت : بايد رفت
***
گر كه مردن هم صدايي گرم، نافذ
زنده ماندن هم سكوتي سرد گيرا
ساده بايد مرد، با يد رفت
***
،تا ابد يك راه بيراهه برايم هست با قي
مردن و گفتن از بي وفايي ، جدايي
.... تباهي، سياهي
محمد دلاور
خرداد 83

Saturday, August 07, 2004

باز هم دير شده بود



. بازم دير شده بود و من دلم رو از دست داده بودم
تو خيابون بي هدف راه مي رفتم . بدون اينكه بدونم چرا و كجا
، مي خوام برم ؟! كنارم يه دست فروش داد مي زد : " گل
"...گل دارم ، گل براي اونايي كه دوسشون داريد
من راه خودم رو مي رفتم . با خودم گفتم اين بنده خدا هم حتماً دلش
يه جا گيره ، خواستم بهش بگم : عمر اونايي كه دوسشون داري
. اندازه ي همون گُله ، ولي نگفتم
بازم دير شده بود ، دفعه ي قبل با خودم عهد بستم ديگه كسي رو
.به دلم راه ندم ، ديگه فرقي نمي كرد بازم دلم رو از دست داده بودم
، گل فروش گفت : يه گل بدم آقا ؟ . خيره منو نگاه مي كرد ، منم بدون
اينكه هيچ حرفي بزنم . خيره تو چشماش نگاه مي كردم . احساس
مي كردم يه جورايي مثل منه
يعني اون هم مثل من نمي تونست به كسي كه دوسش داره ، بگه نه ؟
. دوباره گفت : گل نمي خوايد ؟
،چرا هميشه آخرش اينجوري ميشه ؟ يادِ اولين باري كه ديدمش افتادم
. خيلي آروم و ساكت ، فقط لبخند مي زد
آره ، بازم دير شده بود ، قبل ازاينكه بخوام بهش بگم ، نه ، ديگه نمي تونم
باهات بمونم احساس كردم ، دوسش دارم
به گل فروش گفتم : راستي آقا چرا عمرچيزايي كه دوسشون داري ، مثل
... عمر گل مي مونه ؟ گفت : چي ؟ آقا گل نمي خواي مزاحم نشو
. به راهم ادامه دادم
راستي مي دونه دوسش دارم ؟
راستي اگه همه ي گل فروشا مي دونند عمر گل اينقدر كمه ، چرا بازم
گل مي فروشند ؟
خسته بودم ، به گذشته فكر مي كردم . مي خواستم بهش بگم من دوستت
... دارم ، ولي
با خودم فكر مي كردم : ولي چي ؟
... من بايد بهش مي گفتم ، ديگه نمي تونم اون بايد راه خودش رو بره
،نفهميدم كي رسيدم خونه ، رفتم تو اتاقم يه گوشه كز كردم . پيرهنم داشت
. خيس مي شد . داشتم گريه مي كردم
مامانم گفت باز چه ته محمد ؟ يواشكي اشكامُ پاك كردم و گفتم : هيچي سرم
درد مي كنه . گفت نه ، يه چيزيت هست
باخودم گفتم ، آدم هاي اطراف چه قدر يك نفر رو درك مي كنند ؟ راستي
مامانم مي دونست چراعمر گل اينقدر كمه ؟ چرا آدم ها به هم گل مي دند ؟
دوباره از خونه زدم بيرون
به دختري كه يك ماه پيش ديده بودم فكر مي كردم ، اون لبخند و
. نگاه معصومانش جلوي چشمام بود
هميشه اگه تو اين حال بودم مي گفت : چه ته محمد ؟
... چرا با من حرف نمي زني ؟ ... من بايد بهش مي گفتم : ديگه بايد بري
. بازم دلمو از دست داده بودم
تو پياده رو قدم مي زدم ، دو تا پرنده رو درخت واسه هم آواز مي خوندند
، حتماً به هم مي گفتند : تا آخرخط با هم ميرند ، تا هر جا كه باشه
راستي چرا پرنده ها. به هم گل نمي دند ؟
. اين سوال ها هميشه منو ديونه مي كرد
من بايد بهش مي گفتم : ديگه بايد بري . تا همين جاشم دير شده ، ديگه نمي تونم
... بيشتر از اين عاشقت بشم ، برو
. بازم دير شده بود و من عاشقش شده بودم
، يه روز بهم گفت : اگه يه روز نباشي مي ميرم ، زد زير گريه . نمي دونم
. چرا بهش نگفتم ، شايد يه روز نباشم ، اون روز بهش يه گل دادم
... من بايد مثل دفعه هاي قبل بهش مي گفتم : دوستت دارم ، ولي
.ولي بايد برم
.راستي ديروز ديدمش ، بهش همه چيز رو گفتم
... گفتم : اين فقط پرنده هاند كه تا آخر خط با هم مي مونند
... گفتم : ما ها مثل گل مي مونيم ، دير يا زود هم بايد بريم
... گفتم : راستي از گل فروش سر محلمون يه گل بخر
زد زير گريه گفت : كجا ميري ؟
،گفتم : خودمم نمي دونم
.. ولي بايد برم
... اونم گذاشتو رفت قبل ار اينكه بهش بگم دوسش دارم




محمد دلاور
تابستان83
(... ديگه دير شده بود قبل از اينكه ، بهش بگم دوسش داشتم ، رفت )

امروز هم روز خوبيه براي مردن





امروز هم ، روز خوبيه براي مردن
امروز هم مثل بقيه روزها، روز خوبيه براي مردن
، كاش قبل مردن اونو نمي ديدم
، مي شه فردا هم مرد
... كاش قبل از مردن ، يكبار ديگر به او مي گفتم ، دوستش دارم ، اما
راستي اگر يك روز ديگه وقت بود چي ؟
مهم نيست امروز هم روز خوبيه براي مردن
حداقل اين تجربه را داشته ام كه كسي را دوست داشته باشم
... و همين براي مردن كافيه
، باد هرگز نمي ميرد
... چون او كسي را تا به حال دوست نداشته
، و اين سرنوشته افراديست كه نمي ميرند
اين كه كسي را دوست نداشته با شند
***
... من براي چه زنده ام ؟
... وقتي ديروز مردن يك گل سرخ را مي ديدم
***
، اولين باري كه يك گل سرخ را ديدم
... با خودم فكر كردم نمي ميره
.!چه زود مرد
، امروز روز خوبيست براي مردن
...من قبل از مردن يك گل سرخ را ديده ام
و يك نفر كه گل سرخ را به او بدهم
***
، زندگي
، اين لغت با من چقدر غريبست
نه اتفاقاً خيلي آشناست
تويكي ازهمين روزهاي زندگي بود ، بهش گفتم دوسش دارم
... و اين يعني زندگي
!!! پس من قبل از مردن زندگي رو ديدم
و زندگي يك گل سرخ رو
. و كسي رو كه بهش گفتم دوسش دارم
***
مردم از كنارم رد مي شدند ، ولي من فقط سايشون رو، روي ديوار مي ديدم
، پس من قبل از مردن مردم رو هم ديده بودم
كه فقط از خودشون يه سايه اي بيشتر نيستند
، آره ، همين شناخت براي مردن كافيه
من مردم رو ديده بودم و گل سرخي را كه بهم ميدادند كه چه زود ميمرد و
... و كسي رو كه با همه ي مردم فرق مي كرد و من بهش گفته بودم دوسش دارم
***
... يكي بهم گفت : برو بمير، تو به پوچي رسيدي
با خودم فكر كردم چه طور من به پوچي مي رسم ولي همه ي مردمي كه صبح تا
شب به هم دروغ مي گند ، به پوچي نمي رسند؟
چه طور توي دنيايي كه حقيقت و سادگي مرده ، اين مردم تصميم به مردن نمي گيرند؟
، آره
من قبل از مردن ، دنياي پر از كينه و دروغ رو ديده بودم … و آدمي رو كه يكي از همون مردمي بود كه تو اين دنيا زندگي مي كردند و به هم گل سرخ مي دادند
فكر كنم گل سرخ هم حتماً به اين دليل زياد دوام نمي آورد كه ، اون دليلي كه آدم
ها به خاطرش به هم گل سرخ ميدادند زياد دوام نمي آورد
... اون كسي كه بهش گفتم دوسش دارم گفت اسم اون دليل
، عشقه
***
، يك گل سرخ كشيدم و بهش دادم و گفتم دوسش دارم
، گفت: اين كه يك گل واقعي نيست
، گفتم به جاش هيچ وقت نمي ميره
، من براش يك گل سرخ واقعي كشيده بودم
زير نقاشي نوشتم : اون دليلي كه براش اينو بهت دادم تا ابد ، دوام مياره
، خوب امروز هم روز خوبيه براي مردن
... اگه قراره فردا بميرم ، من يه كاري كردم كه شايد بقيه مردم نكردند
... يك گل براش كشيدم و بهش گفتم : تا ابد دوستت دارم



محمد دلاور
تابستان 1383
. من به پوچي نرسيدم)
. من به آ خر خط هم نرسيدم
. من از دنيا هم بدم نيومده
. فقط اينو ميدونم كه آدم هرلحظه بايد آمادگي مرگ رو داشته باشه
.اگه اينجوري باشه ، مي شه همين امروز مرد
آدم مي تونه به اون چيزايي كه داره قانع باشه
،به داشتن يك گل سرخ
، به داشتن كسي كه بهش بگه : دوستت دارم
... اما وقتي مي بيني ، اون گل سرخ مي ميره
يا وقتي مي بيني، ديگه كسي پيدا نمي شه بهت بگه : دوست دارم
... اونوقت كه مي بيني عمرت تموم شده و حالا
(تو يك محكوم به مرگ هستي قبل از اونيكه خودت بميري

گلايه







مي كنم گريه چه ساده ؟
اشك در چشمان من
مي خورم غصه ز ديده
كينه اي در قلب من
شكوه اي ساده ، گلايه
***
مي كشم عكست درون قاب دل
يك پرنده
پر زدي
آهسته ساده؟
مي كُشم در دل مي سپارم خاك
يادت
زير باران ، من شبانه
***
... مي روم ديگر ز اينجا
مي گذارم جا برايت
دفتر خاطراتم
همان را كه كردي تو آن شب
پاره ، پاره
***
مي سرايم شعر رفتن ...
مي روم
مي نگارم
بر در و ديوار شب
... قصه ي خود
قصه ي مردي غريبه
***
گر ز ماه از من بپرسي بعد من
گويد آهسته
چه ساده
مي شكستي
تو دلش
بي بهانه ، بي بهانه
؟؟؟
محمد دلاور زمستان 1382


Wednesday, August 04, 2004



ارتباط با نويسنده ي سايت
(محمد دلاور)